Movies, Chocolate and Hot Tea

The title is not responsible for the blog content.

Movies, Chocolate and Hot Tea

The title is not responsible for the blog content.

Movies, Chocolate and Hot Tea

توضیحی وجود ندارد. آنچه در پی می اید همه تفسیر است.

طبقه بندی موضوعی

۱۳ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۲:۰۱
کامشین
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۵ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۴:۳۱
کامشین
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۳ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۶:۰۹
کامشین
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۰ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۹:۰۲
کامشین

هر وقت دلم خیلی می گیره و کاری برای انجام دادن ندارم از سرعت بالای اینترنت استفاده نابه جا می کنم و بعضی از قسمت های سریال وضعیت سفید را از بوتیوب می بینم. 
بعضی از برنامه های تلویزیونی هستند که آبروی نداشته صدا و سیمای نکبت را حفظ می کنند (کسی هست به صفت نکبتی که من به کار بردم اعتراضی داشته باشه؟) نمی دونم شاید گاهی حضرات اجازه می دهند که اتفاق معقولی در این حوزه بدبو بیافته. وضعیت سفید هم تا حدودی باعث می شه یادمون بره که صدا سیما چقدر بده.
البته طبق روال عادی و بیمار گون ساخت  همه سریال های صدا و سیما، وضعیت سفید هم سرانجام درست و درمونی نداره.  قسمت پایانی به شدت ماست مالی شده است. بعضی از هنرپیشه ها نیستند و معلومه کل ماجرا به زحمت سرهم آمده تا قبل از ماه محرم بساط سریال برچیده بشه. مشکل هم فقط این نیست که داستان در جای بیخودی به پایان می رسه. احتمالا دیگه بودجه نبوده، حوصله ها سررفته بوده و  از این دست داستان هایی که همیشه باعث می شوند یک جای کار لنگ بزنه.  بعله با همه خوبی اش وضعیت سفید هم از آشفته بازار صدا و سیما بی بهره نیست.
داستان سریال برای من جذابه و دوستش دارم. شیرین داستان من را یاد یکی از دوستان دوران راهنمایی می اندازه که سالها است ازش بی خبرم. یعنی خبر که دارم اما دیگه با هم دوست نیستیم. در واقع ایشون از من بی خبر هستند چرا که من عددی نیستم.  این دوست سابق از وبلاگ نویس های قدیمی بود. ازنسل پرشین بلاگ سال 1380. الان کارش بالا کشیده و کتاب چاپ می کنه. داستان های خیلی دقیق و بی غلطی می نویسه و ...بقیه بماند خوش به حالش.
قبلا هم طی یک پست دلگیر دیگر به ایشون اشاره کرده بودم و احتمالا الان از فرط حسودی است که مجددا به یاد دلخوری ذهنی خودم از ایشان افتاده ام. از قضا یکی دیگر از دوستان قدیمی که هم من را می شناخت و هم سوژه دلخوری مرا،  پیدا شد و پیام خصوصی ای برام گذاشت که حالم را از این رو به آن رو کرد. کاش اون دوست قدیمی که حدس می زنم کی باشه دوباره بیاد و اینجا را بخوانه. اصلا دارم این پست را برای اون دوست می نویسم. کاش آدرس ا زخودت گذاشته بودی دوست قدیمی....


برگردیم به دوست اول. از یک جایی به بعد ایشون پرشین بلاگ را لایق ندونستند و در ورد پرس شروع به ادامه فعالیت وبلاگ نویسی کردند. در همان جا بود که خاطره ای به اشتراک گذاشتند از همان دوران موشک باران سوژه سریال وضعیت سفید .  آن زمان که  به اجبار رفته بودند نوشهر و در مدرسه ای در همان حول و حوالی درس می خوانند. خاطره مربوط به ماجرا پسری از آشنایان بود جرات به خرج داده و  تا پای اقرار به عشق پیش رفته بودند اما با پرخاش ایشون رمیده بودند. داستان هنوز در دهنم هست و همخوانی داستان امیر و شیرین سریال وضعیت سفید همیشه من را یاد ماجرای دوست سابقم می اندازه. همون نوجوان ها، همان زمان، همان داستان و همان عاقبت. 
یکی جای سریال هست که همه رفته اند سیزده به در. از یک جای داستان یک پسربچه می اد بیرون که همه را با پیش بینی های خودش می گذاره سرکار. برای شخصیت های داستان حرف های پسر بچه خیلی خنده داره و در حد یک شوخی شیرینه اما ما که بیست و خرده ای سال بعد نشسته ایم و سریال را می بینیم دستمون میاد که بچه زیادی هم مزخرف نمی گه.  پسر بچه پیش بینی می کنه آخر عاقبت صدام پنهان شدن در سوراخ موشه، حاج خانوم قصه می ره کربلا، فلانی بعد از بیست سال خونه دار می شه، این یکی ارتقا شغلی پیدا می کنه و اون یکی کار و بارش سکه می شه. برای شیرین هم پیش بینی می کنه که تو دکتر می شی. مثل دوست من که دکتر شد و سالها بعد عاشق دوران موشک بارانش را در مجلس ختمی دید با سر وضعی نه چندان خبر دار از احوال خوب. می دونم که امیر قصه در واقع ارادتی است به داستان نوجوانی خود کارگردان  و من هزار بار درمانی را که این کارگردان متواضع به من پیشنهاد می کند ترجیح می دهم به ..... چرا که  حمید نعمت الله بهتر از هر مسکن و آرام بخشی می توانه به ذهن افسرده من تلنگر بزنه و مالیخولیای گذشته آمیخته با حسرتم را شیرین کنه. 
کاش از امثال نعمت الله ها در این ممکلت بیشتر بود  تا من که کارگران و فیلمنامه نویس وضعیت سفید و بوتیک را به خیل نویسندگانی که همه مثل هم می نویسند و فکر می کنند نویسنده هستند، ترجیح می دهم دهنم بسته می شد و اینقدر شکوه نمی کردم. 

 برگردیم به شیرینی که دکتر شد و امیری که سر از دنیای هنر در آورد. نعمت الله از این پیش بینی های شخصیتی در آثارش زیاد داره. گل شیفته ی فیلم بوتیک یادتون هست؟ کی می توانه سکانسی قشنگ تر از فروپاشی روانی اتی روی پل عابر پیاده را به تصویر بکشه؟ سکانسی شدیدا منطبق با سرنوشت هنرپیشه اش. چقدر تلخ و چقدر واقعی.

پی اس: اگر یک نفر باشه که توانسته باشه از یک گیتاریست خوشگل هنرپیشه بکشه بیرون، نعمت الله است. شاهدش هم روزمه اسفبار کلزار.
۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۲:۲۴
کامشین
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۷:۳۲
کامشین
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۰:۴۵
کامشین
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۹:۴۲
کامشین
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۲:۲۸
کامشین
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۲:۵۳
کامشین