Movies, Chocolate and Hot Tea

The title is not responsible for the blog content.

Movies, Chocolate and Hot Tea

The title is not responsible for the blog content.

Movies, Chocolate and Hot Tea

توضیحی وجود ندارد. آنچه در پی می اید همه تفسیر است.

طبقه بندی موضوعی
بایگانی

دوستان محترمی که محض تعقیب روزانه ها و افکار نویسنده این وبلاگ بخشی از وقت عزیزتون را صرف خواندن نوشته های من می کنید توجه کنید: 
"راقم سطور فوق"  راه حل خواندن نوشته هاش را به شازده خانمی حواله داده که محض رسیدن به قدرت هر غلطی دلش می خواست کرد و بهایش را هم با سپردن Her Little Neck به دم شمشیر بی نظیری که سفارشی براش از فرانسه آورده بودند، داد. البته تاریخ دانان اشاره می کنند که پراندن سر بانوی فوق همچین ها هم بدون محکمه و قانون نبوده. ایشون اتهام ها متوجه شون بوده. مثل زنای محارم، جادوگری، خیانت، سانفراسیسکو رفتن با هر چی مرد و پسر خوشگله و ....اما همین تاریخ دانان مانده اند که چرا صاحب شمشیر فوق، رای دادگاه صادر نشده،  به امر شاه نشسته بود روی اسب و به سمت لندن در حال حرکت بود! مورخین خاله خانم باجی که به شایعه بیشتر از سند اهمیت می دهند دلیل این موضوع را در پسر نزائیدن باتوی فوق و دل دادن شوی اش به بانوی مدل جدیدتری ربط می دهند. خود دانند و خدایشان که ما هنوز بهمون ثابت نشده راز بند شل شلوار هنری چی بوده.  اما هر چه بود مملکتی با این خانم به هم ریخت و دختر خانم موقرمز این بانو کاری با بلاد تحت سلطه اش کرد که هیچ امیر کبیری با ایران نکرد. اون وقت برید تو وبلاگتون بنویسید چرا فلانی کفشداری حرم امام رضای سلطان صاحبقران به هیچ جاش حساب نکرده. حیف که ما هنری داشتیم   اما به جای بانوی فوق که آشوبی به جان کشور و لشکر انداخت و یک مملکت طاعونی و کثافت را به یک جای دیگه تبدیل کرد، یک فوج لشکر اناث بی بر و بهره دا شتیم که شاهکا رشون سرودن اشعار بند تنبانی و فرو کردن سوزن در ملاج بچه سوگلی ها بود. واقعا که خلایق هر چه لایق.
خدا بیامرزدت هدایت که این ملت را خوب شناختی. 

 
۵۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۲ ۰۸ بهمن ۰۰ ، ۲۰:۴۳
کامشین

پروانه خانم که مثل نامشون ز سخن پروایی  ندارند من را در بازی وبلاگی "خودتان را چقدر می شناسید" شرکت داده اند. به خاطر این موضوع که ایشون جایگاه خاصی در دل بنده دارند و من همیشه به قدرت قلم نقاشی شون غبطه خورده ام، در این بازی شرکت می کنم و محض گل روی کسانی که از وبلاگ ایشون به این آدرس می رسند رمز هم روی این نوشته نمی گذارم.  

چی بگم...سالها قبل در یکی از نوشته هایم که از سر و رویش جنون ناشی از واماندگی در کار رساله نویسی می چکید شمایان را با صورت های گوناگون کامشین آشنا کرده بودم. کماکان آن کامشین های رنگارنگ در کله من حضور دارند و خودآگاهی مسخره من را ورز می دهند و از این شکل به آن شکل تغییرش می دهند. پیش خودمان باشد که حین این عملیات صورت های دیگری هم به کامشین های قبلی اضافه شده که شرح و توصیفشان فقط مایه شرمندگی است و بس. 

اما بگذارید از یکی از وجوه تازه کشف شده پرده بردارم. اخیرا دستم آمده که نقطه اشتعال من بسیار پائینه و به آسانی شعله می کشم. این ماجرا هر دو جنبه فیزیکی و غیر فیزیکی را در خودش دارد. بنده اگر دو سه دقیقه در آفتاب بمانم جوش می آورم و اگر کار به نیم ساعت بکشه جز خاکستر از من چیز دیگری پیدا نخواهید کرد. جدا از شوخی من زیر آفتاب که باشم دچار بیماری های جورواجور می شوم. پوستم ور می آد، سردرد می گیرم، و از انرژی و توان می افتم. اگر خودم را به موقع به سایه نرسانم کمترین کاری که ازم سر خواهد زد فریاد کشیدنه. باور کنید اغراق هم نمی کنم*. اما جنبه غیرفیزیکی این قضیه یعنی پائین بودن نقطه اشتعال با خودش  حقیقت تلخی را به همراه دارد. من زود جوش می آرم و هیولای درونم را نمایان میکنم. سالهاست که سعی دارم این اژدهای بی شاخ و دم را مهار کنم و شاید تا حدودی به موفقیت دست یافته باشم چون گاهی اوقات صبوری بی نظیری از خودمون به منصه ظهور می گذارم اما شما بخوانید و باور نکنید. 

یکی از عواملی که باعث می شه به تمرینات خودم برای مهار هیولا ادامه بدهم این حقیقت ناخوشایند است که بنده این صفت را از مادربزرگ پدری به ارث برده ام. ایشون هم این اخلاق ناپسندیده را در کنار سایر سجایای اخلاقی غیرحمیده نگاه داشته بودند که الحمدالله بنده از بقیه آنها محرومم. من هیچ علاقه ای به مرحوم مادربزرگم نداشتم و از همان بچگی از تصور اینکه شبیه به او به حساب بیایم مو بر تنم سیخ می شد. پیش خودمون بمونه که هر کاری از دستم برآمده برای زدودن شباهت های ظاهری با او به خرج داده ام. حتی حاضر شدم پنج ساعت-بعله درست خواندید- پنج ساعت برم زیر عمل و سه ماه درد بکشم تا از شر عوارض جانکاهی که ژن به ارث رسیده از ایشان در من به جا گذاشته بود راحت شوم. الان هم اگر این ایراد بزرگ با جراحی برطرف شدنی بود هزینه هایش را به جان می خریدم، اما وقتی از درمانگر و مشاور کاری در این زمینه بر نمی اد تیغ جراحی چه کار می خواهد بکنه. خدا بیامرزدش اما هر وقت یادش می افتم حالم بد می شه و هیولای درونم بیدار می شه. 

دلم می خواست کنترل انرژی عجیبی که هیولا به من می بخشه در دستم بود. وقتی هیولا بیدار می شه اعمالی از من سر می زنه که در حالت عادی حتی از فکرش هم به خنده می افتم. می توانم در آن حالت بی وقفه بدوم بدون اینکه نفسم بند بیاد، وسائل بسیار سنگین را جا به جا کنم، به اندازه خانه تکانی دم عید کار کنم و در عین حال ذهنم را مشغول نگه دارم و برای کسی که هیولا را بیدار کرده نقشه ها بریزم. این ها را بگذارید کنار عکس العمل بسیار کندم در مواقع دیگر که عصبانی می شوم اما هیولا بیدار نمی شه. در این گونه مواقع به شدت passive agressive می شوم و نمی توانم فعالیت فیزیکی خاصی از خودم بروز بدهم. این حالت هم خوب نیست اما خوب  متاسفانه بیدار شدن اژدها دست من نیست. 

من در بهترین حالتم در حال کنترل هیولا هستم و این کار خیلی خسته کننده است. به محض اینکه افسارش را ول کنم دیگران از اطرافم فرار می کنند و برای آدم تنهایی مثل من ازدست دادن همین تعداد معدود همراه و آشنا خیلی سخته. Passive Aggressive شدن هم چاره کار نیست چون بازهم هیچ کس از چنین آدمی خوشش نمی اد. 

این صحبت ها جلوه ای بسیار درونی دارند و اگر بخواهم از خودآگاهی بیرونی خودم بگویم خیلی ساده می شه نوشت بنده وصله ناجورم. امروز فکر می کردم وصله ناجور بودن هم از عوارض ظهور و غیبت هیولا است. یک بار بنده خدایی** به من گفت که من جلوه زنده پولینا الکساندرونا پراسکوویا ی رمان قمارباز نوشته داستایفسکی هستم. نمی دونم منظورش این بود که تعارف بارم کنه یا فحشم بده چون من قمارباز را نخوانده ام. 

به رغم  این حرف ها، من قادر هستم روزی بیست کیلومتر راه بروم و نمیرم، شصت کیلومتر بدون وقفه رکاب بزنم و بازهم نمیرم، یک لباس را به مدت ده سال برای تمام مهمانی های هفتگی بپوشم و غمم هم نباشه، بعد از مهمانی همه ظرف ها را در ظرف چهل و پنج دقیقه بشورم، جوری برای کسانی که خاطرات تکراری خودشون را برای بار هزارم تعریف می کنند قیافه بگیرم که انگاری بار اولمه که آن مزخرفات را می شنوم، و در عین حال گوشم به افاضات کلام بقیه باشه و در ذهنم آنها را تحلیل و غلط گیری کنم. وقتی کسی حرف می زنه در ذهنم حرف هاش را ویرایش می کنم و به انگلیسی ترجمه می کنم. غلط های ویرایشی را می شمارم و منتظر می شم که فرصت مناسب پیدا کنم و با یادآوری اشتباهاتش حالش را بگیرم(شما از این کارها نکنید.) وقتی در ماشین نشسته ام و منتظرم که راه باز بشه یا به مقصد برسیم پلاک تمام ماشین ها را در ذهنم به هفت تقسیم می کنم و اگر ماشینی پیدا بشه که شماره اش به هفت تقسیم بشه جیغ می زنم هورررا*** و به کامی اصرار می کنم که "نگاه کن! نگاه کن! شماره اش به هفت تقسیم می شه! همین کار باعث شده نتوانم رانندگی یاد بگیرم چون عوض دادن حواس به رانندگی چشمم مدام دنبال پلاک ماشین ها است. می خواهم عوض پلاک ماشین شماره تلفن ها را به هفت تقسیم کنم تا بلکه بتوانم بالاخره تصدیق رانندگی بگیرم. اگر شماره ای دم دستم برای تقسیم کردن به هفت نباشه خودم یک عدد حداقل بیست و پنج رقمی روی کاغذ می نویسم و به هفت نقسیمش می کنم. تا شما بیایی و آن عدد را وارد ماشین حساب کنی من باقیمانده اش را به دست اورده ام. 

 خوب دیگه بسه یک دراکولای خسته که دستاش زخم و زیلی شده که دیگه اینقدر حرف نداره. 

* سال گذشته در تبریز این اتفاق افتاد. 

** من به این آدم کراش وحشتناکی داشتم. 

*** در سالهایی که نیروی انتظامی به ماشین بنز الگانس مجهز شده بود این نکته توجه من را به شدت به خودش جلب کرده بود که شماره پلاک این ماشین ها جملگی به هفت تقسیم می شوند. بعدا که ماشین های فوق غیب شدند و جاشون را به آشغالهای داخلی دادند صحت تئوری توطئه من به شدت به زیر سوال رفت. 

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ آبان ۹۹ ، ۱۴:۴۸
کامشین
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۴ آبان ۹۹ ، ۱۹:۰۹
کامشین
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۱ مهر ۹۹ ، ۰۱:۱۴
کامشین
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۹ مهر ۹۹ ، ۰۰:۴۵
کامشین
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۶ مهر ۹۹ ، ۰۱:۲۲
کامشین
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۴ مهر ۹۹ ، ۰۱:۳۶
کامشین
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۶ مهر ۹۹ ، ۲۳:۱۶
کامشین
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۴ مهر ۹۹ ، ۰۱:۳۵
کامشین
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۳۱ شهریور ۹۹ ، ۰۰:۰۴
کامشین
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۶ شهریور ۹۹ ، ۰۱:۲۴
کامشین